معرفی وبلاگ
آرزوی خوبی حقایقی جالب و افسانه و نـگاهی به آینـده نـزدیک
صفحه ها
دسته
salllllllllllllam2
salllllllllllllam
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 160010
تعداد نوشته ها : 113
تعداد نظرات : 14
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
آقا اجازه هست خانمتون رو نگاه كنم؟
 
اجـــــــــــــــــــــازه.....خودتون قضـــــــــــــاوت كنيد ، بي غيرتي تا كجـــــــــــــــــــــــــــا؟؟؟؟؟ 

 

جوان خيلي آرام و متين به مرد نزديك شد و با لحني موأدبانه گفت : ببخشيد آقا! من مي تونم يه كم به خانوم شما نگاه كنم و لذت ببرم؟

مرد كه اصلا توقع چنين حرفي را نداشت و حسابي جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و ميان بازار و جمعيت، يقه جوان را گرفت و عصباني، طوري كه رگ گردنش بيرون زده بود، او را به ديوار كوفت و فرياد زد

مرديكه عوضي، مگه خودت ناموس نداري گ... مي خوري تو و هفت جد آبادت … خجالت نمي كشي؟ …

جوان امّا، خيلي آرام، بدون اينكه از رفتار و فحش هاي مرد عصبي شود و عكس العملي نشان دهد، همانطور موأدبانه و متين ادامه داد

خيلي عذر مي خوام فكر نمي كردم اين همه عصبي و غيرتي شين، ديدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه ميكنن و لذت مي برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگيرم كه نامردي نكرده باشم … حالا هم يقمو ول كنين، از خيرش گذشتم

مرد خشكش زد … همانطور كه يقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زير چشمي زنش را برانداز كرد

دسته ها :
پنج شنبه بیست و نهم 3 1393 2:8 بعد از ظهر
X