معرفی وبلاگ
آرزوی خوبی حقایقی جالب و افسانه و نـگاهی به آینـده نـزدیک
صفحه ها
دسته
salllllllllllllam2
salllllllllllllam
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 159954
تعداد نوشته ها : 113
تعداد نظرات : 14
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
اين داستان به قرن 15 بر مي‌گردد.
 
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي‌بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي‌شد تن مي‌داد. 
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي‌پروراندند. هر دوشان آرزو مي‌كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي‌دانستند كه پدرشان هرگز نمي‌تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
 
 
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي‌بايست براي كار در معدن به جنوب مي‌رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي‌كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي‌كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد... 
**********************  
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي‌كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود. 
  
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي‌تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم. 
  
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي‌كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي‌توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي‌كنم، به طوري كه حتي نمي‌توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي‌توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي‌گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند. 
 اين اثر خارق العاده را مشاهده كنيد.
 
 
انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه مسلما روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي‌يابند
حتمادر انتهاي اين داستان به ياد كساني خواهيم افتاد كه چقدر دوستت داشته اند و فراموش كرده ا يم 

اگر چنين است در قسمت نظرات , تجربه خود را با ديگران در ميان بگذاريم. براي اين كار اينجا را كليك فرماييد


مطلبي مرتبط با دوستان:
سلام. خوبي؟(متني در مورد دوستان)

ارزش اين مطلب زيبا به انتشار آن است.آنرابراي دوستان خود ارسال كنيد
براي عضويت در باشگاه جوانان عاشق ايراني سبز و آباد اينجا را كليك كنيد

دسته ها :
پنج شنبه یازدهم 8 1391 6:15 صبح



نخواهم گل كه گل بي اعتبار است / تمام عمر گل فصل بهار است
تو را خواهم علي جان در دو عالم / كه عطر تو هميشه ماندگار است

دسته ها :
چهارشنبه دهم 8 1391 5:52 صبح

 آيا واقعا شاد هستيد؟ آيا اصلاً مي‌دانيد شاد بودن به چه معني است و براي رسيدن به خوشبختي چه بايد كرد؟ اين سوالات براي كسانيكه به دنبال خوشبختي هستند خيلي مهم است. اگر مي‌خواهيد شاد باشيد بايد درك كنيد كه مي‌توانيد شاد باشيد و بايد شاد باشيد. خيلي‌ها به ‌اشتباه باور دارند كه لياقت خوشبختي را ندارند و بدبختي خود را بعنوان سرنوشتشان پذيرفته‌اند. اما حقيقت اين است كه خوشبختي، مثل هر چيز ديگري در زندگي، بايد پرورانده شود ... در زير به چند نكته براي رسيدن به خوشبختي در زندگي اشاره مي‌كنيم كه اميدواريم در هر صورت شما دوست عزيز به هدف خود، كه همانا خوشبختي است نائل شويد : 1. بدانيد كه چه چيزي شادتان مي‌كند. هركسي براي رسيدن به شادي و خوشبختي نيازهاي خاصي دارد و چيزي كه باعث شادي يك نفر مي‌شود، ممكن است براي ديگري اينطور نباشد. بايد با خودتان بيشتر آشنا شويد و نگران اين نباشيد كه اميال و خواسته‌هايتان با هم‌نوعانتان متفاوت است يا خير. 2. براي رسيدن به اهدافي كه باور داريد شادتان مي‌كنند، برنامه‌ريزي كنيد. وقتي اهدافتان را دنبال مي‌كنيد، روحيه‌ بهتري خواهيد داشت و بخاطر دنبال كردن چيزي كه برايتان اهميت دارد، احساس بهتري به خودتان پيدا خواهيد كرد. 3. دور و برتان را با آدم‌هاي شاد پر كنيد. وقتي اطرافتان پر از آدم‌هاي نااميد و افسرده باشد، خيلي راحت دچار افكار منفي مي‌شويد. برعكس، وقتي دور و بر آدمهاي شاد باشيد، روحيه مثبت آنها در شما نيز اثر خواهد گذاشت. 4. وقتي چيزي خوب پيش نمي‌رود، به جاي افسوس خوردن به دنبال راه‌حل باشيد. افراد شاد و خوشبخت اجازه نمي‌دهند كه موانع زندگي بر روحيه آنها تاثير بگذارد زيرا مي‌دانند كه با كمي فكر كردن مي‌توانند وضعيت موجود را به نفع خود تغيير دهند. ۵. هر روز چند دقيقه به چيزهايي كه شادتان مي‌كند فكر كنيد. اين چند دقيقه فرصت لازم براي متمركز شدن روي نقاط مثبت زندگي را به شما مي‌دهد و شما را به خوشبختي و شادي طولاني مي‌رساند. ۶. همچنين خيلي مهم است كه هر روز زماني را به انجام كار خوب براي خودتان اختصاص دهيد. چه مهمان كردن خودتان به يك ناهار خوشمزه باشد، چه يك حمام طولاني گرم، يا صرف كردن زمان بيشتري براي ظاهرتان، با اين كارها روحيه‌تان بسيار بهتر خواهد شد.

دسته ها :
سه شنبه نهم 8 1391 6:26 صبح


ازدواج كنيـم؛ اما با چشـمان بـاز ...

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 


درست است كه مي شود حتي همسران پرخاشگر را طوري كنترل كرد كه هنگام گفت وگو با آنها كار به دعوا نكشد، اما به هر حال اگر كسي پيش از ازدواج بتواند به ويژگي تندخويي طرف مقابلش پي ببرد مي تواند از يك ازدواج اشباع شده از نگراني، ترس و بگومگو جلوگيري كند.


مي خواهيد بدانيد آدم هاي پرخاشگر و عصبي چه ويژگي هايي دارند و چگونه مي توانيد پيش از ازدواج اين ويژگي ها را در آنها شناسايي كنيد؟ بد نيست گفته هاي چند زن و مرد را كه در نخستين ديدارهاي پيش از ازدواج به ويژگي هايي چون خشونت طلبي، پرخاشگري و عصبي بودن طرف مقابل پي برده اند، بخوانيد:


احمد ۴۰ ساله: دختري كه با او آشنا شده بودم در ظاهر آرام و خوش اخلاق بود اما چند بار اتفاقي گفت وگوي تلفني او را با خانواده اش شنيدم. او با اعضاي خانواده اش تندي مي كرد و وقتي تلفن را قطع مي كرد باز هم همان دختر مليح و خندان مي شد! علاوه بر اين، او وقتي با فروشنده ها صحبت مي كرد هم ناگهان لحن صحبت كردنش را تغيير مي داد و گاهي ناخواسته كلمات نادرستي استفاده مي كرد.


نكته: بسياري از افراد تندخو اين ويژگي اخلاقي را از بقيه پنهان مي كنند. يكي از بهترين راه ها براي شناخت شيوه رفتار يك فرد در زندگي آينده تان توجه به شيوه رفتار او در زمان حال با خانواده اش است. در اين مثال دختر مورد بحث، عصبانيتش را پشت نقاب پنهان كرده است، اما در گفت وگو با خانواده باز به خودش تبديل مي شود.


شيما ۲۲ ساله: پسري كه به خواستگاري من آمد بسيار مودب بود. در طول خواستگاري با صدايي آهسته حرف مي زد و ظاهرا آنقدر خجالتي بود كه حاضر نمي شد سرش را وقت صحبت كردن بالا بگيرد و به آدم هاي اطرافش نگاه كند.


در نخستين جلسه اي كه با اجازه خانواده هايمان با هم بيرون رفتيم تا يكديگر را بيشتر بشناسيم ناگهان او متوجه شد كارت اعتباري اش را جا گذاشته است. من هم پولي همراه نداشتم. بنابراين او پيشنهاد كرد به خانه زنگ بزند تا كارت اعتباري اش را برايش بياورند. او چند بار با منزل تماس گرفت و كسي پاسخ نداد. من حدس زدم احتمالا اعضاي خانواده اش در خانه نيستند. بنابراين به او گفتم: "حالا كه كسي خانه تان نيست تا كارت تان را بياورد، بهتر است ناهار امروز در رستوران را كنسل كنيم و به خانه برگرديم." او در حالي كه گوشي تلفنش هنوز توي دستش بود، گفت: "اجازه بدهيد يك بار ديگر تماس بگيرم." باز هم تماس گرفت، اما كسي پاسخگو نبود و من ناگهان ديدم كه رنگ چهره اش تغيير كرد و موبايلش را به زمين كوبيد!


در خاطره اي ديگر شيما به ياد مي آورد كه طرف مقابلش يك بار وقتي در كافي شاپ، پيشخدمت را صدا كرد و او متوجه نشد با مشت روي ميز شيشه اي كوبيد و باعث شد شيشه ترك بردارد.


نكته: ممكن است فرد عصبي، به جاي آن كه خشمش را در برخوردهايش با شما و ديگران نشان بدهد، آن را در تخريب اشيا و لوازم اطرافش نشان دهد. در اين مثال، مرد جوان فقط وقتي مستاصل شده بود ناگهان نقاب چهره اش را كنار زد و خشمش را به شكل آسيب رساني به محيط اطراف نشان داد.


مصطفي ۲۵ ساله: آشنايي ما فقط دو هفته طول كشيد و پس از آن عقد كرديم. در اين مدت هيچ مشكلي با هم نداشتيم و دختري كه به او علاقه مند شده بودم بسيار خونسرد و كم حرف به نظر مي رسيد تا اين كه يك روز سر موضوع ساده اي كه هيچ ربطي هم به زندگي مشتركمان نداشت با هم بحث كرديم. موضوع بحث مان درباره شيوه هاي تفريح كردن آدم ها بود و اولين باري بود كه با هم اختلاف نظر داشتيم. او در طول بحث هر لحظه صدايش بلندتر شد. ناگهان متوجه شدممن همچنان عادي صحبت مي كنم، اما او فرياد مي كشد و اخم كرده است و دست آخر، برافروخته بحث را نيمه كاره گذاشت و گفت: "يا بايد نظر من را قبول كني يا ديگر با هم حرفي نداريم!"


نكته: افراد كم طاقت و عصبي، قادر به تحمل نظرات مخالف نيستند و وقتي نمي توانند حرفشان را به كرسي بنشانند توهين و پرخاش مي كنند.


سيما ۳۴ ساله: هر بار كه براي خريد عروسي با هم بيرون رفتيم او با كسي درگير شد و كتك كاري كرد! بار اول با فروشنده لباس عروس و يك باربر در بازار، بار دوم با راننده تاكسي، بار سوم با رهگذري كه او تصور مي كرد به ما چپ چپ نگاه كرده است و ...


نكته: كسي كه مدام با مردم درگير مي شود، احتمالا با شريك زندگي اش نيز زياد درگير خواهد شد و اگر درگيري هايش با مردم به زد و خورد مي كشد امكان دارد در خانه نيز دست به خشونت بزند.


پيمان ۲۰ ساله: هر دفعه كه با هم بحث مي كرديم، او در طول گفت وگو، زير لب بد و بيراه مي گفت و گاهي هم من بوضوح صدايش را مي شنيدم كه فحاشي مي كند!


نكته: بددهاني نوعي خشونت زباني است. افراد بددهان نه تنها شما را تحقير مي كنند و به روانتان آسيب مي زنند، بلكه اين خطر وجود دارد كه شما به دليل بي ادبي طرف مقابل، از كوره در برويد و مانند او شويد.


سيمين ۳۶ ساله: فقط يك ماه از عقدمان گذشته بود. در مترو وقتي او داشت درباره خاطره اي در كودكي با من صحبت مي كرد ناگهان براي من پيامكي آمد و تا خواستم تلفن همراهم را از كيفم بيرون بياورم او كشيده اي به من زد! آنقدر شوكه شده بودم كه نتوانستم حرفي بزنم و فقط اشك هايم سرازير شد. او پس از اين اتفاق عذرخواهي كرد و گفت ناگهان تصور كرده غريبه اي به من پيامكي زده است و او نتوانسته خودش را كنترل كند. او يك بار ديگر نيز وقتي خلاف خواسته اش خواستم رفتار كنم در حالي كه لبخند مي زد مچ دستم را به شدت فشار داد. او هر بار پس از هر رفتار خشن عذرخواهي مي كرد و مي گفت ديگر تكرارش نمي كند، اما رفتارهاي نادرستش همچنان تكرار مي شد.


نكته: احتمال دارد افراد خشن و پرخاشگر، هر بار پس از هر رفتار خشونت آميز عذرخواهي كنند و بگويند ديگر آن را تكرار نخواهند كرد، اما اگر آنها واقعا براي تغيير رفتارشان گامي برندارند، بعيد است ناگهان رفتارشان دگرگون شود.

 


برگرفته از : روزنامه جام جم

دسته ها :
سه شنبه نهم 8 1391 6:23 صبح
آيا عصبانيت از خود يا شكايت از ديگران را در خود احساس كرده ايد؟؟

آيا تاكنون به اين انديشيده ايد كه براي تغيير زندگي تان هيچ قدرتي نداريد؟؟

اين گونه فكر ها قدرت تان را از شما دور مي كند.


A Golden Heart Can Change the World

http://toolchurch.com/wp-content/uploads/2010/09/GoldenHeart1.gif


 


 ♥   من افكارم را با عشق تغيير مي دهم


ما ، نور هستيم. ما ، روح هستيم. ما ، شگفت آوريم 

و همه سزاوار بودن.

زمان آن فرا رسيده  كه اعتراف كنيم :

« ما ، ماهيت خويش را آفريده ايم »

ما ، ماهيت خويش را با انديشه هاي مان خلق كرده ايم.

پس اگر بخواهيم ماهيت مان را تغيير بدهيم ،

بايد انديشه هاي مان را نيز تغيير دهيم 

و اين كار را بايد با فكر و كلام تازه و نيز راه هاي مثبت انجام داد :


♥   من افكارم را با عشق تغيير مي دهم

 

http://ih0.redbubble.net/image.6994412.6180/flat,550x550,075,f.jpg



 آرامش، با من شروع مي شود.؛

 من، در انتخاب انديشه هايم آزادم.؛ 

من، زندگي ام را هر روز مي آفرينم؛ 

سرچشمه قدرت من، انديشه من است.؛

 احساسات، انديشه هاى جارى در بدن هايمان هستند.؛ 

من، خبرهاى مثبت راگزارش مي دهم.؛ 

من، امنيت خود را، با حقيقت فرآيند زندگي فراهم مي آ ورم.؛

انديشه هاى من، بهترين دوستانم هستند.؛

 من، با پيام هاى عاشقانه، انديشه ناخودآگاهم را كنترل ميكنم.؛

 من، انرژى هستم.؛ من، كامل، تمام و درست هستم.؛ 

 


هدف من، همواره عاشق بودن است.؛ 

من، هميشه براى رسيدن به بالاترين خوبي ها كار ميكنم.؛ 

من، بخشيدن را دوست دارم.؛ 

من، هدايا را با احترام مي بخشم و مي پذيرم.؛




من بي همتا هستم و هر كسى ديگرى نيز چنين است.؛ 

من، تغيير يافتن را دوست دارم.؛ 

پول، به من عشق مي ورزد و مانند يك سگ باوفا به سوى من مي آيد.؛

 من، يك نور درخشان هستم.؛ مي خواهم تغيير كنم.؛ 

من، در امنيت هستم.؛ من، بي مانند هستم.؛ من، فردى مصمم هستم.؛ 

عشق، عميق تر از اختلافات است.؛ هر روز، يك روز مقدس است.؛ 

من، خود را با عشق قوت مي دهم.؛ 

وقتي افكارم را تغيير مي دهم، زندگي ام را تغيير داده ام.؛ 

من، حاكم زندگي خويش هستم.؛ فقط هماني باش كه هستي.؛


http://d.yimg.com/gg/u/c38b30fbcb5f290f53f39f349df59b556b1f6ac9.jpeg


برگرفته  از كتاب: زنان خردمند نغمه ي افسردگي سر نمي دهند

اثر: لوييز.ال.هي


تقديم به شما در اين  پاييز طلائي


دسته ها :
سه شنبه نهم 8 1391 6:15 صبح

ادب اصيل ايراني 

شب سردي بود …. پيرزن بيرون ميوه فروشي زل زده بود به مردمي كه ميوه
ميخريدن …شاگرد ميوه فروش تند تند پاكت هاي ميوه رو توي ماشين مشتري ها
ميذاشت و انعام ميگرفت … پيرزن باخودش فكر ميكرد چي ميشد اونم ميتونست
ميوه بخره ببره خونه … رفت نزديك تر … چشمش افتاد به جعبه چوبي بيرون
مغازه كه ميوه هاي خراب و گنديده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم
ترهاشو ببره خونه … ميتونست قسمت هاي خراب ميوه ها رو جدا كنه وبقيه رو
بده به بچه هاش … هم اسراف نميشد هم بچه هاش شاد ميشدن … برق خوشحالي توي
چشماش دويد ..ديگه سردش نبود !پيرزن رفت جلو نشست پاي جعبه
ميوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد ميوه فروش گفت : دست نزن ننه !
وَخي برو دُنبال كارت ! پيرزن زود بلند شد …خجالت كشيد ! چند تا از
مشتريها نگاهش كردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو
كشيد رفت … چند قدم دور شده بود كه يه خانمي صداش زد : مادر جان …مادر
جان ! پيرزن ايستاد … برگشت و به زن نگاه كرد ! زن لبخندي زد و
بهش گفت اينارو براي شما گرفتم ! سه تا پلاستيك دستش بود پر از ميوه …
موز و پرتغال و انار ….پيرزن گفت : دستِت دَرد نكُنه ننه….. مُو مُستَحق
نيستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر

من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه كردن ودوست داشتن همه
انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعي...

اگه اينارو نگيري دلمو شكستي ! جون بچه هات بگير ! زن منتظر جواب پيرزن
نموند … ميوه هارو داد دست پيرزن و سريع دور شد … پيرزن هنوز ايستاده بود
و رفتن زن رو نگاه ميكرد … قطره اشكي كه تو چشمش جمع شده بود غلتيد روي
صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صداي لرزاني گفت : پير شي ننه …. پير
شي ! خير بيبيني!

در تصاويرحكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد
هيچكس  عصباني  نيست
هيچكس  سوار بر اسب  نيست
هيچكس را  در حال تعظيم  نمي بينيد
در بين اين صدها پيكر تراشيده شده حتي يك  تصوير برهنه  وجود ندارد.
اين ادب اصيل مان است :نجابت - قدرت- احترام- مهرباني- خوشرويي…

لطفا اين متن را براي همه ايرانيان بفرست تا    بياد داشته باشيم
"  كه  " هستيم

دسته ها :
سه شنبه نهم 8 1391 5:49 صبح
زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد. وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند. فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم! - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر ! زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت. خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند. در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن. فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست. زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد: فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است... برگرفته از نشريه بشري: اولين نشريه ويژه كم بينايان و نابينايان جمله روز :برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي كمال بنگر كه تو چگونه مي افتي...
زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.
وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند.
فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد.
مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من.
فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم!
-  فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !
زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.
خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.
در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.
روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:
اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.
 
 
فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.
 
زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد: 
فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
 
برگرفته از نشريه بشري:  اولين نشريه ويژه كم بينايان و نابينايان
 
 
 
جمله روز :برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي كمال بنگر كه تو چگونه مي افتي...

  
دسته ها :
يکشنبه هفتم 8 1391 5:57 صبح

 

امروز به مامانم گفتم ناهار چي داريم؟
گفت مروري بر رويدادهاي هفته!!!!

آخــرين خواســته ام قبل از مــرگ اينــه كه 5 دقيقه بهم وقـــت بدن 
تا هـــارد كامپـــيوتـــرم رو فرمــت كنــم!
اگه دســت كسي بيفته برام خــتم هم نــميگيرن!

 

يكي از تفريحات   ايراني ها اينه كه ميرن يه جنس مي خرن؛
بعد ميرن توي تك تك مغازه ها همونو قيمت ميكنن . . .

داداشم داشت نماز مي خوند،
منم داشتم آهنگ گوش مي دادم،
ديدم وسط نماز بلند گفت "الله اكبر" فكر كردم شايد صداي موزيك زياده، يكم كمش كردم، يك دقيقه بعد دوباره گفت "الله اكبر"
فكر كردم شايد بازم حواسش رو پرت ميكنه،
كلاً موزيك رو قطع كردم،
نمازش كه تموم شد، ميگم چرا اينقدر "الله اكبر" ميگفتي؟
ميگه منظورم اينه از اين آهنگ خوشم نمياد، بزن تِراكِ بعدى . . .

سر جلسه امتحان از دختره كنار دستم مي پرسم:
لاك داري؟
ميگه: چه رنگي!!!؟

 


در آينده اي نزديك..... گشت ارشاد:
-شما دو تا چه نسبتي با هم داريد؟
+جناب سروان، من كه تنهام!
- خودت و كودك درونت رو ميگم...


وقتي تو عشق، احساساتت بيش از حد شد مطمئن باش خودت نيستى بلكه خر درونته

ديروز تو مترو كله ي صبح همه خواب آلود و عُنُق،
آويزون بودن به دستگيره ها همه تو فازِ خواب !
يه پسره تو يكي از اين ايستگاهها به زور خودشو
چپوند تو گفت : خواهرا ... برادرا ...
واسه خرجِ بيمارستانِ بابام پول كم آوردم!
18500 تومن لازم دارم...!
يه پيرمرده درآورد 200 تومن بهش داد!
پسره گفت : خواهرا ... برادرا ... واسه خرجِ بيمارستانِ بابام
پول كم آوردم ، 18300 تومن لازم دارم !
اينو كه گفت كلِ مترو تركيدن از خنده .
خلاصه كه هركي هرچي پول خرد داشت داد بهش ...!


يه بنر زده بودن توي شهر كه 
حجاب زيباست اما زيبايي نيست

هنوز هنگم! 
نظريه نسبيت اين قدر پيچيده نبود برام


در نانوايي: 

- آقا اين نون ها چنده؟ - سه هزار تومن!
از اينا سايز Medium هم داريد؟ 
نه فقط Xlarge! 
- باشه يه چند جا ديگه قيمت كنيم، مزاحمتون مي شيم دوباره..

دو كيلو گوشت خريده بودم
داشتم مي بردم خونه
لامصب مردم جوري نگاه ميكردن كه انگاري لامبورگيني خريدم . . .


اين سريال هاي شبكه "Farsi1" و "زمزمه" بلانسبت شما، روم به ديفال.....! 
معلوم نيست كي به كيه!؟ 
پدره، دوست پسر زن برادرشه!!! 
پسره، عموي باباي خودشه!!! 
دختره، مادر خودشم هست!!! ... 
مادره، دوست دختر دامادشه!!! 
مادربزرگه، معشوقه نوه ي خودشه!!! 
دختره، 2 تا بچه داره ولي ميگه هنوز تمايلي به ازدواج ندارم!!! 
خلاصه همه انگار از زير بوته به عمل اومدن، دور هم خوش و خرّمن و صفا ميكنن! چه زندگي شيرينيه واقعاً... 

يعني اينقد كه تو 20:30 گفتن اروپا قحطي و بدبختيه انتظار داشتم 
تو يورو 2012 با توپ پلاستيكي دولايه بيان تو زمــين

من از همينجا دستشون رو صميمانه ميفشارم و تقاضا دارم به خونه منم يه سري بزنن

 

 

تلويزيون داره سيرك نشون ميده كه چهارتا گاو ميان از رو طناب ميپرن و ميرن! مامانم يه نگاه به تلويزيون ميندازه و بعدش يه نگاه به من! ميگه : اينا گاو تربيت كردن ما هنوز تو تربيت تو مونديم...!!!


دقت كردين جمله ” تا 5 دقيقه ديگه آماده ام.” خانوما و جمله ” تا 5 دقيقه خونه ام.” آقايون يه معني رو ميده...!!!


تا حالا دقت كردين ما به بانك اعتماد ميكنيم پولامونو ميذاريم اونجا ولي بانك به ما اعتماد نداره حتي خودكار هاشو هم زنجير كرده!!...


تا حالا دقت كردي وقتي كباب با برنج ميخوريم 90% حواسمون به اينه كه هردوتاش باهم تموم شه..!!!


اينايي كه ميگن شبا نبايد چيزي خورد، گ.... اضافي ميخورن، اگه نمي شه پس يخچال چرا چراغ داره؟!!!


ديدن يه سوسك تو اتاق خواب مسئله خاصي نيست، در واقع مسئله ازاونجا شروع ميشه كه سوسكه ناپديد ميشه!!!


تا حالا دقت كردين لذتي كه در پرت كردن شلوار گوشه اتاق هست، تو زدنش به چوب لباسي‎ ‎نيست ...!!!

راهكاري بسيار خوشايند براي آقايان !

 


هيچكس حق نداره از طرفش بپرسه “تو برا من چي كار كردي؟” تو ٧ ميليارد انسان تو رو پيدا كرده، ديگه چيكار كنه ..!!!؟

معني انواع بوق در ايران:

بوووق: سلام حاجي فدات شم بوق: مسيرت كجاست؟ بوبوق: بيا بالا بوووق: برو كنار عوضي! بوق: خانوم كجا؟ برسونمت فدات شم؟ بووق بووق: وايسا الاغ نوبت منه. بوق: حله داداش. بوق: شما آژانس خواسته بودين؟ بوق بوق بوق: عروس چقدر قشنگه ايشالا مباركش باد! بوق: در پاركينگو بده بالا پدرسوخته...!!!


هيچ لذتي مثل اين نيست كه دو روز پيش تخمه خورده باشي امروز يه دونه رو فرش پيدا كني بخوري...!!!


همين جا از تمامي مسئولين محترم مخابرات كمال تشكر رو دارم كه هنوز my computer و control panel باز ميشه و فيلتر نشده !!!!


خدا اين استقامتي كه به ريشه‌ي موهاي زائد داده اگه در ريشه‌ي موهاي غير زائد قرار مي داد اصلا معضلي به اسم كچلي وجود نداشت...!!!


پسر : يه بوس ميدي؟ دختر: اصلا! قبل از ازدواج نميزارم منو ببوسي؛ پسر: ممم... باشه، ازدواج كردي بهم زنگ بزن بيام ببوسمت، قول داديا...


بابام اومده تو اتاقم ميگه: اينترنت قطعه؟؟؟ ميگم: نه چرا قطع باشه!؟ ميگه: آخه ديدم داري درس ميخوني...!!!


اگه يه روز صبح خيلي خوشحال از خواب بيدار شدي و ديدي همه چيز خيلي خوبه، نه غمي هست نه دردي بدون كه ديشب تو خواب مردي... روحت شاد و يادت گرامي!!!


توصيه امريكايي: سال اولي كه يه مدل جديد ماشين مياد بيرون نخريد كه كمپاني ايراداشو بفهمه برطرف كنه بعد سال دوم بخريدش. توصيه ايراني: سال اولي كه يه مدل جديد ماشين مياد بيرون سريع بخريد تا هنوز كمپاني فرصت نكرده گند بزنه بهش...!!!


آيا از رابطه ي دو چشم باهم آگاهي داريد؟ هيچ گاه يكديگر را نمي بينند، اما باهم مژه ميزنند، با هم حركت ميكنند، با هم اشك ميريزنند، باهم مي بينند، با هم مي خوابند، با ارتباط عميق با هم شراكت دارند... ولي؛ وقتي يك زن را مي بينند يكي چشمك ميزند و ديگري نميزند!!! نتيجه قضيه: زن توانائي قطع هر ارتباطي را دارد...!!!


حاضرم با كل وزارت اطلاعات كل بندازم، شرط ميبندم نميتونن آجيل هاييكه مامانم قايم كرده، تو خونه پيدا كنن ...!!!

هميشه اولين باري كه مامانت صدات ميكنه كه بري واسه شام/نهار، نرو !!! اين يه توطئه ست، ميخوان ازت كار بكشن...!!!


خيلي جالبه: وقتي يه دختري يه پسري رو دوست داره هيچ كسي از اين موضوع خبر نداره به جز خود دختره، ولي وقتي يه پسري عاشق يه دختري ميشه همه ازين موضوع خبر دارن به جز خود دختره!!!!

دسته ها :
شنبه ششم 8 1391 5:56 صبح

فسير حديثي از باقرالعلوم(ع) آيت‌الله وحيد خراساني 
آيت‌الله حسين وحيد خراساني از مراجع تقليد شيعيان در بحث امروز خود گفت: امام باقر (ع) در حديثي به «جابر بن يزيد جعفي» وي را به پنج چيز وصيت مي‌كند كه اولين و مهم‌ترين آن‌ها پرهيز از ظلم است.
آيت‌الله حسين وحيد خراساني در درس امروز قواعد فقهيه خود با توجه به ايام شهادت امام باقر (ع) به جاي تدريس به بيان برخي از فضائل امام باقر (ع) پرداخت.
آيت‌الله وحيد با بيان اين كه براي صحبت از امام باقر (ع) ابتدا بايد فاصله‌مان با اهل ولايت او معين شود، گفت: نام بردن از امام باقر (ع) آسان است، اما درك معناي «باقر» و رسيدن به مفهوم آن بسيار مشكل است.
وي با اشاره به كميت و كيفيت علوم منتشره از امام باقر (ع) گفت: تنها «محمد بن مسلم» 16 هزار حديث از ايشان روايت كرده است كه درك برخي از آن‌ها حداقل احتياج به يك ماه بحث دارد. به عنوان مثال، امام در حديثي به «جابر بن يزيد جعفي» كه در جلد 75 بحارالانوار آمده است، فرمود: «تو را به پنج چيز وصيت مي‌كنم: اگر به تو ظلم شد، تو ظلم نكن!» امام در اين حديث از جابر مي‌خواهد كه عنوان ظلم را از لوح وجود خود پاك كند. اگر همين قسمت از حديث امام رعايت شود، براي اصلاح دنيا و آخرت بشر كافي است.
آيت‌الله وحيد با اشاره به قسمت دوم حديث گفت: امام دراين قسمت مي‌فرمايد «اگر كسي به تو خيانت كرد، تو به وي خيانت نكن». امام باقر (ع) در قسمت سوم مي‌فرمايد «اگر تكذيب شدي و تو را به دروغ نسبت دادند، غمگين مشو!»، منظور امام اين است كه اگر انسان را نيز ستايش كردند، از اين ستايش خشنود نشود. بيان همين لطايف از سوي امام است كه نشان مي‌دهد «باقر علوم نبييّن» است.
اين مرجع تقليد شيعيان با طرح اين سؤال كه چرا امام باقر (ع) ابتدا بحث ظلم را بيان كرد و سپس به بيان خيانت پرداخت، گفت: در كلام معصوم (ع) داريم كه «دِعَامَةُ الْإِنْسَانِ الْعَقْل» يعني «عقل» عمود خيمه آدميت است.
همچنين در حديثي در «مستدرك‏الوسائل» آمده است كه «مَثَلُ الْعَقْلِ فِي الْقَلْبِ كَمَثَلِ السرَاجِ فِي الْبَيْت»، بنابراين نسبت ظلم به عقل مانند نسبت ظلمات به نور است. اگر در انسان، ظلم راه يابد، نور عقل وي خاموش مي‌شود.
به همين دليل امام باقر (ع) ابتدا انسان را به پرهيز از ظلم سفارش مي‌كند.
آيت‌الله وحيد، رسيدن به مرتبه‌اي كه انسان حتي به ظالم هم ظلم نكند را نشان از طهارت تربيت‌شدگان در درگاه الهي دانست و افزود: امام باقر (ع) در ادامه حديث مي‌فرمايد كه اي جابر! ولي ما كسي نيست مگر آن كسي كه اگر تمام اهل مصر و بلد جمع شوند، تمام مردم شهر بر خوبي او اتفاق كنند، ابداً خشنود نشود و در او تأثيري نگذارد. اهل ولايت امام باقر (ع) اينچنين هستند.
وي افزود: اگر همين حديث عملي شود، مقام آدميت به رفعت و مقامات عالي مي‌رسد.
اين مرجع تشيع با اشاره به روايتي از پيامبر اكرم (ص) گفت: رسول خدا فرمود: «اي جابر! بايد بماني تا سلام مرا به باقر علم النبيين برساني.»، اصلاً عمر طولاني جابر نيز به بركت همين دعاي پيامبر بود تا سلام پيامبر را به فرزندش ابلاغ كند.
آيت‌الله وحيد در پايان تصريح كرد: لقب «باقر» را كسي به امام پنجم، محمد بن علي (ع) داد كه خدا در قرآن درباره او مي‌فرمايد «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى»، يعني پيامبري كه از روي هوس سخن نمي‌گويد


چرا آن حضرت را باقر لقب داده بودند؟

در فصول المهمة آمده است: آن حضرت را بدين لقب مي خواندند زيرا علوم را مي شكافت و باز مي كرد. در صحاح آمده است: «تبقر، يعني توسع در علم ». و در قاموس گفته شده است: محمد بن علي بن حسين را باقر مي خواندند چون در علم تبحر داشت. در لسان العرب نيز ذكر شده است: آن حضرت را باقر مي خواندند چرا كه علم را مي شكافت و به اصل آن پي مي برد و فروع علم را از آن استنباط مي كرد و دامنه علوم را مي شكافت و وسعت مي داد. ابن حجر در صواعق مي نويسد: «او را باقر مي خواندند و اين كلمه از«بقر الارض »اخذ شده است، يعني آنكه زمين را مي شكافد و مكنونات آن را آشكار مي كند. زيرا او نيز گنجينه هاي نهاني معارف و حقايق احكام و حكمتها و لطايف را كه جز از ديد كوته نظران و ناپاكان پنهان نبود، آشكار مي كرد. »از اين رو درباره وي گفته مي شد كه آن حضرت شكافنده علم و جامع آن و نيز آشكار كننده و بالا برنده علم و دانش است. در تذكرة الخواص نيز آمده است: او را باقر لقب داده بودند زيرا در اثر سجده هاي فراوان، پيشاني اش شكاف برداشته بود. برخي هم گويند چون آن حضرت از دانش بسيار برخوردار بود او را باقر مي خواندند. آنگاه به نقل سخن جوهري در صحاح مي پردازد.
شيخ صدوق در علل الشرايع به نقل از عمرو بن شمر آورده است: از حابر جعفي پرسيدم چرا به امام پنجم، باقر مي گفتند؟گفت: «چون علم را مي شكافت و اسرار آن را آشكار مي كرد». در مناقب ابن شهر آشوب نوشته شده است: گفته اند براي هيچ يك از فرزندان حسن و حسين (ع) اين اندازه از علوم، از قبيل تفسير و كلام و فتوا و احكام و حلال و حرام فراهم نشد كه براي امام باقر (ع) . محمد بن مسلم نقل كرده است كه از آن حضرت سي هزار حديث پرسش كردم.

دسته ها :
چهارشنبه سوم 8 1391 6:48 صبح
X